دوستانی که وبلاگ را دنبال میکنند قطعا متوجه شدند که مدتی است وبلاگ از نظرشخصی درباره موضوعات روز خارج شده و بیشتر درسها و حکایتهای اخلاقی جایگزین شده است.
حقیقتش نمیشود نوشت، یعنی نه آن شور و حال چند سال پیش را دارم که با علاقه وبلاگ را به روز میکردم و نه اینکه میتوان نوشت. نمیتوان. حرفهای زیادی برای گفتن دارم، آنقدر زیاد که تا بیخ گلویم پر است از حرف نزده. واضحتر از این نباید گفت!
خدا کمک کند از این وضعیت بیرون بیاییم. انشالله
در كوچه پس كوچههاي ذهنم هستم. فاطميه است. سكوت است، كوچهها خاكي است، خانهها هم. بوي كاه، گل ميآيد، بوي دود هم. صداي جان دادن غيرت ميآيد، صداي شكستن هم. بغض صدا ندارد، بو ندارد اما حس دارد، علي آن را احساس مي كند.
در كوچه پس كوچهها قدم مي زنم، گم شدهام. به دنبال كسي ميگردم، يكي ميگويد اگر به دنبال خدايي از كوچه اهل بيت برو، چه نام جالبي دارد اين كوچه، مردمان اين كوچهها، نمي شناسند "اهل بيت" را.
هنوز بوي دود ميآيد اما صدايي شنيده نميشود، از كسي ميپرسم كجا آتش گرفته؟ پاسخ نداده ميرود، انگار ميترسد. اوضاع آرام نيست، اين را ميفهمم. بوي سوختن چوب ميآيد، بوي خوبي ميدهد اين سوختن. ميرسم به قتلگاه غيرت، شرف و ولايت.
اين كيست كه ميبرندش؟ كسي نمي خواهد جواب بدهد. اين خانه كيست كه درش آتش گرفته؟ هنوز هم سكوت است، انگار سكوت ها ميخواهند دين را به آرامي تشييع جنازه كنند. يكي آرام، پشت سرم، زير لب ميگويد: علي است، داماد رسول خدا، اين هم خانه اوست كه درش را آتش زدهاند.
مرد اسلام بود كه ميبردندش، همان كه افتخار همسري زهرا(س) را دارد. اولين اسلام آورنده بعد از رسول خدا، همسر فاطمه زهرا و داماد پيامبر خدا بود.
چرا بايد بپرسم كه آيا اينها را ميدانيد؟ ميدانيد او كيست؟
در چوبي هنوز هم بوي خوبي ميدهد، بوي شبهايي را ميدهد كه علي(ع) به خانه ميآمد، فاطمه در را با دستانش ميگشود، علي خستگي را باديدن همسرش از ياد ميبرد و با دستانش در را ميبست. بوي درد و دلهاي پنهاني مي دهد.
حالا شاهد رد و بدل شدنهاي نگاه هاي علي و فاطمه به هم، دارد مي سوزد، شاهدي كه ذره، ذره از جسم دو معصوم روي آن نشسته بود ميسوزد.
پهلو كجاي بدن است؟ درد دارد؟ ميگويند فرزندي هم در راه بوده. مادر درد را احساس نمي كند، باز هم به فكر خودش نيست، به فكر حسن است، حسين و زينب كه بايد هميشه در كنار هم باشند. چه داستان غم انگيزي است داستان اين خانواده، 4 معصوم در يك خانواده، باهم سر يك سفره غذا خوردن، مادر، فاطمه بودن، پدر، علي بودن، برادر، حسن و حسين بودن و خود، زينب بودن!
مادر نگران است، نگران بچهها، بچهها ديدند اين صحنه را؟ اين جنايت را؟ اين شكستن را؟ در، حرمت، پهلو و علي شكستن را؟
حسن، حسين و زينب ديدند شكستن پهلوي مادر را؟ شكستن حرمت اهل بيت رسول خدا را؟ سوالي كه حالا از مادرم ميپرسم.
در كوچه پس كوچههاي ذهنم، هرسال، همين موقع، بوي چوب مي آيد، سوختن چوب، چوبي كه درب خانه اي بوده، خانهاي كه مال علي و فاطمه بوده، خانهاي كه 4 معصوم در آن زندگي مي كردند، بوي چوبي ميآيد كه دست علي و فاطمه هر روز آن را لمس ميكردهاند، بوي دستهاي پينه بستهاي ميآيد كه روزي يتيمان را نوازش ميكرده، بوي سوختن مي آيد.
شب تا ديروقت بيرون سنگر، روي شيب سرازيري خاكريز مي نشست وهمين جوري كه به آسمان و ماه نگاه ميكرد، آرام، هق، هقش بلند ميشد، چند ماهي ميشد، يك شب رفتم كنارش، تو حال خودش كه نه، تو حال خداش بود، پرسيدم کمیل جان قضيه آسمون، ماه و گريههاي تو چيه؟ كوتاه گفت و آتشم زد: "حالا كه ما از مزار خانم خبر نداريم تا خودمون رو از بغض راحت كنيم، هرشب مييام ماه رو نگاه مي كنم چون مطمئنم خانم هم به اون نگاه كرده، با چشمهاي پر غم و غصهاش يك دفعه هم كه شده به ماه نگاه كرده، از ماه ميخوام از بيبي برام بگه، از درد و دلهاش، همين".
حالا دیگه از کوچه رد شده ام اما هنوز بوی دود می آید...
۱۵تومان هم می شه!
حضرت آیت الله فاطمی نیا در توضیح غنیمت شمردن فرصتهای الهی،کرامت زیر از جناب شیخ نقل کرده اند:
((در یک جلسه دعا، قبل از شروع جلسه، جوانی به شیخ مراجعه می کند و می گوید: جناب شیخ، یک مقدار پارچه دارم که می خواهم برایم کت و شلوار بدوزید، قیمتش چقدر می شود؟ شیخ با انصاف بسیار و با تخفیف در نظر گرفته، مثلاً فرمودند: « می شود ۲۵ تومان».جوان گفت:پول زیادی ندارم،۱۵ تومان نمی شود؟ از آنجایی که برای شیخ نه تنها سودی نبود بلکه ضرر هم بود، شیخ فرمودند:«نه نمی شود، صرف نمی کند.» جلسه دعا شروع می شود و در بین دعا ناگهان شیخ، مانند کسی که عقرب او را گزیده باشد فریاد می زند:((آقا میشه،۱۵تومان هم می شود!)) معلوم شد که در بین دعا گویا ارزش این فرصت از دست رفته که کمکی به جوان بود را به ایشان نشان داده بودند و یا ایشان را عتاب کرده بودند.
آنقدر برزخش تاریک است که آرزوی رسیدن قیامت می کند!
حضرت آیت الله فاطمی نیا می فرمایند:
روزی درویشی صاحب کرامت، نزد شیخ می آید و از ایشان می خواهد که او را به شاگردی بپذیرد.شیخ می فرمایند:((تو به دنبال کرامتی نه خدا، من تو را نمی پذیرم.))
درویش می گوید: من فلان کرامت را دارم و به شیخ نشان می دهد .شیخ می فرمایند((از ما دلبری نکرد و حرف همان بود که زدیم، مسیر شما غیر از اهل بیت است.)) آن درویش ناراحت شده و می رود و مدتی بعد هم می میرد(به مرگ طبیعی، نه به دلیل سرباز زنی از محضر شیخ). روزی شیخ با جمعی از شاگردان بر سر مزار او می روند.شیخ توجهی به قبرش می کند و می فرماید:((بیچاره آخر هم کارش را اصلاح نکرد.آنقدر برزخش تاریک است که فقط آرزو دارد قیامت برسد و تکلیفش روشن شود!))
ما هم که تو را نزدیم!
جناب شیخ می فرمایند:
«روزی در فکرم اندیشه ی مکروهی را عبور دادم، ولی آنرا انجام ندادم.از خیابان که عبور می کردم، چند شتر را عبور می دادند که ناگهان یکی از آنها به سمت من لگدی پرتاب کرد که اگر به من می خورد حتماً آسیب می دیدم.
از خودم ناراحت شدم که مگر من چه کرده بودم که این اتفاق افتاد.توسل کردم و بعد در عالم شهود و مکاشفه به گفتند:این به خاطر آن فکر مکروهی بود که از سر گذراندی!
گفتم:من که انجام ندادم .گفتند:ضربه ی شتر هم که به تو نخورد!ما هم که تو را نزدیم!»
(نکته اینکه:برای مقام شیخ، فکر مکروه هم اشتباهی بزرگ است، ولی برای عموم مردم مکروه، گناه نیست.)
ارجاع به میرزای قاضی(ره)
جناب شیخ می فرمایند:
«زمانی خداوند از لطفش قدرتی به من داده بود که اگر به گیاهی نگاه می کردم خواص آنرا می فهمیدم .مدتی این قدرت از من دفع شد.نگران شدم که مگر من چه کرده ام که از من گرفتند؟ هر چه متوسل شدم فایده نداشت.به ناچار به عتبات عالیات و نجف اشرف مشرف شدم.در عالم شهود به حضرت علی(علیه السلام)عرض کردم:آقا اشتباه من چه بود؟آقا فرمودند: ((به میرزای قاضی در فلان نشانی مراجعه کنید ، او از جانب من گره شما را می گشاید!))
من هم به این نشانی رفتم و این عارف کامل را ملاقات کردم و مشکل رفع گردید.» این دو بزرگوار مدتی هم به صحبت باهم نشستند.
نکته اینکه جناب شیخ برای کرامت از دست رفته ناراحت نبودند، بلکه از این ناراحت بودند که چه خطایی باعث رفع این کرامت شده است!
پیش بینی انقلاب اسلامی
در زمان قیام آیت الله کاشانی و دکتر مصدق، جناب شیخ فرموده بودند:
((این سیّد(آیت الله کاشانی) موفق به قیام نمی شود، ولی بعد از ایشان سیّدی دیگر
می آیند که موفق می شوند و انقلاب کرده و حکومت تشکیل می دهد!))
نصف نان اضافه
روزی جناب شیخ، جایی میهمان بودند که ضعفی به ایشان دست داد و از صاحب خانه مقداری نان خواست.صاحب خانه مقداری نان آورد و شیخ همه را میل کردند.بعد متوجه می شوند که حجابی برای قلبشان ایجاد شده که وقتی به اهل بیت(علیهم السلام)سلام می دهند، فقط صدایشان را می شنود و خودشان را نمی ببینند .
متوسل می شوند که دلیلش چه بود؟ در عالم شهود به ایشان گفتند:«برای آن نصف نان اضافه ای که خورده بودی .با نصف آن مقدار، ضعف از تو بر طرف شده بود، ولی تو آن نصف دیگر را هم خوردی!»
(نکته اینکه در مقامی که جناب شیخ قرار دارند، چنین کاری در نزد خداوند پسندیده نیست و او می بایست به قدر ضرورت ارتزاق می نمود.)
سوالات فیزیک
روزی دو تن از اسا تید فیزیک دانشگاه تهران به خدمت شیخ شرفیاب می شوند و شیخ برایشان از معرفت خداوند می گوید و آنها هم بیشتر علا قه مند می شوند.یکی از آنها برای اطمینان، از جناب شیخ چند سوال و مسأله سخت فیزیک می پرسد و می گوید:شما به اینها هم می توانید پا سخ دهید؟
شیخ می فرما یند:اجازه دهید بپرسم.بعد توجهی کردند و پاسخ را کاملتر از آنچه که او می دانست گفتند!
حالات شیخ در ۶۰سالگی
شا گرد ایشان، شیخ عبدالکریم حامد می گوید:
جناب خیاط در۶۰ سالگی به مقامی رسیده بودند که اگر به هر چیزی توجه می کردند متوجه می شدند!
ناراحت نباشید، مویش سفید است
یکی از شاگردان شیخ دچار بیماری قلبی شده بود و نگران بود. روزی شیخ فرمودند:
((به ایشان بگویید ناراحت نباشد، می بینم که موی سر و صورتش را که سفید شده، به
۷۰-۸۰ سالگی می رسد.))و چنین هم شد.
پاداش چشم پاک
یکی از شاگردان نقل می کنند:
روزی به خدمت شیخ می رفتم.در راه یک خانم خوش قد و بالا و زیبا رو را دیدم و فوراً نگاهم را بر گرداندم و استغفار کردم. نزد شیخ رسیدم و همین که شیخ مرا دیدند فرمودند:
((همین که شما چشمتان را از آن خانم بر گرداندید، خداوند برایتان یک قصر زیبا با یک حور، به زیبایی آن خانم ایجاد نمود، فقط مواظب باش خرابش نکنی!))
برو بگو درست شد
یکی از شاگردان می گوید:
در سفری به مشهد مقدس، روزی با جناب شیخ در صحن مطهر،کنار پنجره فولاد نشسته بودیم که دیدیم جوانی فریاد می زند و با گریه و زاری حضرت را به جان مادرش (سلام الله علیها) قسم می دهد.
شیخ به من فرمودند:((برو بگو درست شد، برو!))من هم رفتم و گفتم و جوان تشکر کرد و رفت. بعد از جناب شیخ پرسیدم :ماجرا چه بود؟ فرمودند:«دختری را می خواست که به او نمی دادند، حضرت اباالحسن، علیّ بن موسی الرّضا(علیه السلام) فرمودند:((به او بگویید درست شده است، برود))، ما هم گفتیم!»
باطن بی عفتی
یکی از شاگردان نقل می کند:
روزی با جناب شیخ از درب منزلشان خارج شدیم و من متوجه شدم که یک زن بی حجاب و بد لباس در مقابلمان است.سرم را پایین انداختم .شیخ فرمودند:«نگاهش کن!» من گفتم :
آقاجان، او بی حجاب است.فرمودند:«گفتم نگاهش کن!» سرم را بالا آوردم و دیدم که آن زن در جریانی از مواد مذاب گرفتار است و بدنش پر از چرک و خون است و از موهای او چرک و کثافت، قطره قطره به آن مواد مذاب می ریخت. هر قطره که می افتاد انگار بنزین آتش می گیرد و منفجر می شود و او سوخت.همین طور که می دیدم شیخ فرمودند:«بس است، سرت را پایین بینداز.»
متوجه شدم که شیخ با تصرف در چشمانم، دیده های برزخی من را گشوده بودند تا باطن عمل آن زن را به من بفهماند.
سزای کتک زدن بچه
یکی از شاگردان نقل می کند:
روزی همسرم تب شدیدی کرد و مجبور شدم او را به بیمارستان ببرم و آن موقع هزینه زیادی صرف کردم.باز هم خوب نشد و دوباره به بیمارستان دیگری رفتیم و باز هم خوب نشد.نگران بودم .روزی که همسرم هم در ماشین بود، جناب شیخ را سوار ماشین خودم کردم وگفتم:آقا جان، ایشان همسرم هستند که گفتم تب دارند. شیخ نگاهی کردند و به او فرمودند:«خانم، بچه را که اینطور نمی زنند، استغفار کن.از دل بچه در بیاور و دلش را به دست بیاور، خوب می شوی.)) همین کار را کردیم و خوب شد.
همسرم کودک را به خاطر ادرار کردن در منزل آنچنان کتک زده بود که نزدیک بود نفس بچه بند بیایید.
باطن ناسزا
جناب شیخ می فرمودند:
«هر کس به نفسی بی حرمتی کند، بر نفس خود اثر می گذارد، روزی از معبری می گذشتم که شخصی ، شخص دیگری را ((خر)) خطاب کرد، فوراً دیدم خود او به شکل خر در آمده است.
یک بار دیگر هم دیدم فردی، درشکه ای را می راند که نزدیک بود با عابری بر خود کند.
کالسکه ران، با عصابانیت به عابر گفت ((یابو)) جلو تو ببین.فوراً دیدم که افسار دوتا شد و خود او هم تبدیل به اسب شده و اسبهای دیگر را می راند!»
سزای کشتن گوساله در برابر مادرش
روزی یک قصاب به شیخ مراجعه کرد و گفت:آقاجان، فرزندم در بستر مرگ افتاده و خوب نمی شود.کاری بکنید!شیخ توجهی کردند و سپس فرمودند:((تو فلان روز یک گوساله را در مقابل چشمان مادرش سر بریدی، آن گاو، تو را نفرین کرده و می گوید فرزندم را کشت، باید فرزندش بمیرد!))
رحمت علی ّبن موسی الرّضا(علیه السلام)
روزی شیخ با شاگردانشان در مشهد مقدس بودند .وقت غذا، شیخ رو به دوستان و شاگردان فرمودند:
((بخورید که بر سر سفره رحمت امام رضا(علیه السلام)میهمانید.))
بعد در عالم مکاشفه حضرت رضا(علیه السلام)به شیخ فرمودند:
((شیخ، چه گفتی؟ شما هر کجا باشید بر سر سفره رحمت من میهمانید !))
آموختن راه فنا
جناب شیخ می فرمایند:
((شبی دو فرشته راه رسیدن به فنای در خداوند را به من اینگونه آموختند: از پیش خود هیچ مگو و غیر از خدا هیچ مخواه!))
دادن اجازه تشرف
شخصی برای تشرف یافتن خدمت حضرت صاحب(عج الله تعالی فرجه)نزد شیخ آمد و دستوری برای ملاقات حضرت خواست.جناب شیخ نیز دستوری را دادند و فرمودند که ۴۰ روز انجام دهد و روز چهلم تشرّف حاصل می گردد.چهل روز گذشت و آن شخص دوباره نزد شیخ آمد و گفت :آقاجان، من دستور را اجرا کردم، ولی تشرف حاصل نشد.شیخ فرمودند:
((چرا،حاصل شد.شما قدر نداستید!))آن شخص گفت:چطور مگر؟شیخ فرمودند:((یادتان هست که در روز آخر، سیّد جلیل القدری آمد و به شما گفت:
((انگشتری در دست چپ کردن کراهت دارد.)) و شما توجهی نکردید و گفتید:«کُلُ مَکرُوهٌ جائِز»؟))آن شخص گفت:بله آقا، درست است.
شیخ فرمودند:((ایشان حضرت صاحب(عج الله تعالی فرجه)بودند و پس از قدرنشناسی شما رفتند!))
ویژگی های اخلاقی
احسان به خلق
درسی از رفتار با مستأجر
پس از آنکه مستأجر جناب شیخ، صاحب فرزند شد، شیخ هدیه ای به منزلشان بردند و فرمودند:((خوب، از حالا شما تعدادتان بیشتر شد و خرجتان بالا می رود، از امروز اجاره تان را کمتر کنید تا به شما فشار نیاید و بعد مبلغی چشم گیر را از اجاره شان کم کردند!))
مقام حضرت شاه عبدالعظیم حسنی(رحمة الله علیه)
روزی جناب شیخ در حرم عبد العظیم حسنی در عالم مکاشفه از ایشان می پرسند:
((آقاجان، چطور شما به این مقام رسیدید؟)) حضرت عبدالعظیم فرمودند:
((از احسان به خلق، به زحمت روزی در آوردم و آنها را احسان کردم.))
درس عشق بیاموز
روزی جناب شیخ به یکی از شاگردان که عازم شمال کشور بود گفتند:«فلانی،کجا می روی ؟» عرض کرد: می روم در درس عرفان حضرت آیت الله کوهستانی شرکت کنم.جناب شیخ فرمودند((بیا با من برویم درس عشق بیاموز!))
بعد دست او را گرفتند و به منزل خانواده ای فقیر بردند و فرمودند:((به این خانواده احسان کن.))آن شخص می گوید:من نیز چنین کردم و خداوند هم برکات بسیاری به من عنایت فرمودند.
خریدن آبروی ثروتمند ورشکسته
شبی شیخ با دو فرزدشان ۲گونی برنج درجه یک، بر می دارند و به منزل ثروتمند ترین فرد محل می برند. فرزندشان که متوجه دلیل این کار نمی شوند، ناراحت می شوند که چرا خودمان برنج نیم دانه می خوریم و پدرم دو گونی برنج درجه یک به این مرد ثروتمند می دهد؟بعداً متوجه می شود که آن مرد ثروتمند، آن هفته ورشکسته شده بود و آخر هفته هم میهمانی داشت که اگر این برنج نمی رسید بی آبرو می شد!
حرکات و سکنات:
جناب شیخ بسیار کم حرف بودند و دائم در فکر و ذکر و توجه بودند.هر که به ایشان نگاه می کرد به یاد خدا می افتاد.پس از مدتها سکوت وقتی از ایشان می پرسیدند:کجا بودید؟می فرمودند:((عِندَمَلیکٍ مُقتَدِر))۱
۱:سوره قمر،آیه ۵۶((نزد پادشاهی توانا))
بسیار به سادات احترم می گذاشتند و بارها دیده می شد که دست سادات را می بوسند.همه را دوست داشتند و به همه احترام می گذاشتند.
انصاف در کار
شخصی می گوید:لباسی نزد شیخ بردم تا بدوزد.گفتم دستمزدتان چقدر می شود؟
فرمودند((دو روز کار می برد، ۴۰تومان)) پس فردا که برای حساب رفتم، فرمودند:((۲۰تومان می شود!فکر می کردم ۲روز کار ببرد، ولی یک روز کار برد!))
برای خدا کار کردن
جناب شیخ می فرمودند:کار برای خدا کنید.بنده اگر در کارم یک سوزن برای غیر رضای خدا بزنم به دستم فرو می رود!
تقیّد بر احکام و شرعیات:
جناب شیخ می فرمودند:((دین همان است که در منابر می گویند. فقط دو چیز کم دارد.یکی اخلاص و دیگری دوستی و محبت خداوند.مقّدس ها باید((مَنِ)) خود را با خدا عوض کنند وانانیّت نداشته باشند.))
برو خمست را حساب کن
یکی از شاگردان می گوید:
جناب شیخ کاملاً بر شریعت و احکام دین پایبند بودند.نه اینکه مثل برخی دراویش که از شریعت دورند.اوّلین حرف ایشان به بنده این بود که:((برو خمست را حساب کن.))
برای پول اندکی نمک!
یکی ازشاگردان نقل می کند:
روزی به همراه شیخ و جمعی دیگر به قصد دعا و مناجات به کوه بی بی شهر بانو رفتیم.کمی خیار هم خریده بودیم و از کنار بساط خیار فروش، اندکی هم نمک بر داشتیم.به آنجا رسیدیم،شیخ فرمودند:
«بلند شوید برویم پایین که ما را بر گردانند!می گویند:برگردید اوّل پول نمک را بدهید، بعد بیایید مناجات!»
اساتید و شاگردان
اساتید
تقریباً می توان گفت که ایشان از علوم اجتهاد حوزوی بی بهره بودند و مدارج علم رسمی را طی نکردند. اما مدتی در درسهای حضرت آیت الله شاه آبادی(ره)،شیخ محمد تقی بافقی(ره)،میرزا جمال اصفها نی(ره)،سیدعلی مفسر(ره) وسیدعلی غروی(ره)شرکت کرده اند. اسامی نام برده، ایشان را در مسیر عرفان راهنمایی کرده اند، اما به عنوان استاد مسیر نبوده اند.به فرمایش خود شیخ:((استاد ما خدابوده است و خودش ما را تربیت کرده است.)) حضرت آیت الله کوهساتنی(ره)نیز فرموده بودند:((شیخ را خداوند تربیت نمود، او استاد خاصی نداشت.))
شاگردان
از جمله شاگردانی که توسط جناب شیخ با معارف دین آشنا گشتند عبارتنداز:
شیخ عبدالکریم حامد-دکتر حمید فرزام-شیخ حیدر علی معجزه-دکتر گویا-دکتر ثباتی مرحوم صنوبری،دکتر حسن توکلی و...
فرمایشات، نظرات، نصایح
-باید کارها را برای محبت خدا انجام داد تا پیشرفت کرد، مقدمه ی این هم مخالفت با هوای نفس است، باید اوّل با نفس کشتی بگیری و او را زمین بزنی. قیمت شما همان است که می خواهید.اگر خدا را بخواهید قیمتتان خداست و اگر دنیا و خود خواهی را بخواهید همان مقدار .
پای بر سر خود نه، یار را در آغوش آر
تا به کعبه ی وصلش، دوری تو یک گام است
این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند
بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است
روزی شیخ به یکی از کشتی گیران پهلوان به نام اصغر آقا فرمودند:
((اگر خیلی پهلوانی با نفس خود کشتی بگیر!))
تا فضل و عقل بینی ، بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم، خود را مبین که رستی
-هر چه را بخواهید، دلتان آن را نشان می دهد.اگر خدا را بخواهید خدا را نمایش می دهد.
این را اولیاء خدا و اهل عرفان می فهمند و می بینندکه قلب چه چیز را نشان می دهد.
حال در این باره دو داستان را از جناب شیخ نقل می کنیم:
داستان اوّل: یکی از شاگردان نقل می کند: روزی از مطب خود خارج شدم و سوار یک اتوبوس شدم.جلوتر، ماشین نگه داشت و جمعیتی آمدندبالا. نگاه کردم ودیدم راننده زن است و همه ی مسافران هم زن شده اند و همه یک شکل و با یک جور لباس .کمی خودم را جمع کردم و نگران شدم. اندکی جلوتر اتوبوس ایستاد و یکی از خانمها پیاده شد و همه تبدیل به مرد شدند.به خدمت شیخ رفتم تا مسئله را بگویم .
تا مرا دیدند قبل از اینکه من چیزی بگویم فرمودند:
((دیدی همه ی مردها زن شده بودند؟چون همه به آن زن توجه کرده بودند و او را در دل جای داده بودند!))
داستان دوم:شیخ عبدالکریم حامد نقل می کنند:
روزی یک طناب، ذهنم را مشغول کرده بود و نمی دانستم آنرا کجا نصب کنم. حواسم را کامل جلب خود کرده بود .به خدمت جناب شیخ که رسیدم ، نگاهی به من کردند و فرمودند: ((در دلت طناب می بینم!این دیگر چیست؟دل جای خداست، مشغول این چیزها نشو .کارهایت را انجام بده، ولی در آنها فرو نرو.))
-به روضه اهمیت دهید.مدتی به روضه نرفتم، بعد در عالم مکاشفه یکی از ائمه به من فرمودند:
((آیا ما را دوست نداشتید که به مجلس روضه ی ما نیامدید؟))
-چشمتان که به نامحرم می افتد، اگر خوشتان نیاید که مریضید.ولی اگر خوشتان آمد، فوراً چشمتان را ببندیدو سرتان را پایین بیندازید و بگویید:خدایا، من تو را می خواهم نه اینها را.
((هر چه را که نپاید، دل بستگی را نشاید.))
-اهل بیت(علیم السلام)از همه دستگیری می کنند، ولی حکمت وجود آنها برای دستگیری مراتب توحید است که بسیار دشوارند و هیچ کس بدون آنها قادر به طی این مراحل نیست.
-به نماز اول وقت توجه کنید.دوستدار امام حسین (علیه السلام)و نوکر امام حسین(علیه السلام)نمازش تا آخر وقت نمی ماند.
-هر کاری را که می کنید برای خدا کنید.
-دست در کار داشته باشید و دل با یار.فرهاد هر کلنگی که می زد، می گفت: ((شیرین)).شما هم برای خدا زندگی کنید.
-اکثراً برای دنیا پیش ما می آیند. یک نفر نمی آید سراغ خدا را از ما بگیرد.یک نفر نمی آید بگوید :مرا با خدا آشتی بده!
-تقوا مراتب دارد که مرتبه ی اول آن انجام واجبات و ترک محرمات است.چطور می شود که وقتی می خواهید از روی گِل عبور کنید، لباستان را جمع و جور می کنید، در مقابل گناه هم باید با احتیاط لباس پاکی خود را جمع کنید و آلوده نشوید.این یعنی تقوا.
-هر نَفَسی که می کشید اگر به غیر یاد خدا بکشید ضرر است. روزی جوانی را در عالم برزخ دیدم که به من گفت:((وقتی اینجا آمدید می فهمید که هر نَفَسی که به غیر یاد خدا کشیدیدضرر کردید!))
در همه عمر جز حکایت دوست هر چه گفتیم از آن پشیمانم
منابع:کمیای محبت، محمد ری شهری
بهترین شاگرد شیخ، مهدی عاصمی
مجموعه سخنرانی های حضرت آیت الله فاطمی نیا
سایت فرهنگی صالحین
برخی دوستان پیگیر وبلاگ حقیر سوال میکنند که چرا از اوضاع سیاست کشور نمینویسی یا اصلا کمتر وبلاگ را به روز میکنی که در پاسخ باید بگویم اینروزها آنی که کشور ما نیاز دارد سیاست و سیاستمدار نیست که وفورش از ازدیادش!(جمله معروف...) است.
داستانی از اعظم الفقهای زمان را به نقل از سایت گفتوگوی دینی انتخاب کردم که جالب است.
شیخ العرفاء، فقیه فقها، حضرت آیت الله العظمی بهجت فومنی (ره) به مناسبتی فرمودند: در انجیل برنابا ـ که اقرب اناجیل به صحت است ـ نوشته شده که حضرت عیسی(ع) برای ابلیس شفاعت کرد: «خدایا این مدتها عبادت تو را میکرد، تعلیمات میکرد، بیا از گناهانش بگذر»! با اینکه از زمان آدم تا زمان عیسی(ع) چه کارها، چه فسادها کرده بود. این چه نوری است که حتی به این هم ترحم کرد (که گفت): خدایا از تقصیراتش بگذر! (خداوند) فرمود: بله، من حاضرم ببخشم، بیاید بگوید: من گناه کردم، اشتباه کردم، ببخش، همین، بیاید بگوید: «اخطأت فارحمنی» بیاید این دو کلمه را بگوید.
حضرت عیسی(ع) خیلی خوشحال شد که کاری در عالم انجام داد، یک کاری که دیگر مثل ندارد. از زمان آدم تا به حال پر از فساد و افساد، حالا واسطه میشود و وساطتش اثر کرد، قبول شد. از همان راهی که داشت، شیطان را صدا زد، گفت: بیا، من برای تو بشارت آوردم! گفت: از این حرفها زیاد است. حضرت عیسی(ع) گفت: تو خبر نداری، اگر بدانی، سعی میکنی، حریص میشوی کار را بفهمی. گفت: من به تو میگویم اعتنا به این حرفها نداشته باش، از این حرفها زیاد است. گفت: تو خبر نداری (خداوند) میخواهد تمام این مفاسد با دو کلمه خلاص شود. گفت: بگو ببینم چه بوده است. گفت: اینکه تو بیایی و در محضر الهی بگویی: خدایا! أخطأت فارحمنی، من اشتباه کردم، تو ببخش. ببینید چقدر ما به خودمان ظلم میکنیم که به سوی خدا نمیرویم، به سوی چه کسی میرویم؟ آخرش افتادن میان چاه است، آخرش پشیمانی است؛ خوب چیزی که میدانی آخرش پشیمانی است، حالا دیگر نرو. شیطان گفت: نه، او باید بیاید و بگوید من اشتباه کردم! تو ببخش! چرا! به جهت اینکه لشکر من از او زیادتر است! آن ملائکهای که با من سجود نکردند و تابع من شدند، آنها لشکر من هستند! شیاطین هم لشکر من هستند، آن اجنهای هم که ایمان به خدا نیاوردند، لشکر من هستند، تمام بتپرستهای بشر، لشکر من هستند!
شیطان به زیادتی لشکر در روز قیامت میخواهد مغرور شود! آنجا جای زیادتی و کمی نیست. هر چقدر زیاد باشد جهنم میگوید: «هل من مزید» (سوره مبارکه ق، آیه شریفه 30). آن وقت شیطان میخواهی با زیادتی لشکر کار بکنی! بله، لشکر تو زیاد است، (اما) جهنم جایشان میشود، جهنم نمیگوید: اتاق نداریم جهنم میگوید: هرچقدر هست بیاورید، «هل من مزید»، یعنی اینکه بیاورید، هرچه زیادتر بیاورید، جا داریم! حضرت عیسی(ع) گفت: برو ملعون! نتوانستم برای تو هم کاری بکنم. تو میگویی: خدا باید بیاید من او را ببخشم!
به محضر مبارك علامه ملا محمد تقى مجلسى(مجلسی پدر) گفت: آقا جان! دیوار
به دیوار خانه ما یك همسایه دارم، خیلى آدم بى دین است، چه كنم؟ جایم را
هم نمى توانم عوض كنم، پول هم ندارم، زبانى هم ندارم كه او را با خدا
آشتى بدهم، چه كنم؟
فرمودند: ببین یك شب مى توانى دعوتش كنى، من هم مى آیم، دو كلمه با او حرف بزنم
گفت: نمى دانم مى آید یا نه.
آمد به آن شخص لات مسلك گفت: ببخشید! ما همسایه شما هستیم، شما هر شب
اینجا جلسه آواز طرب داری و تا صبح مشغول هستی، البته ما كه مزاحمتان
نیستیم، اما یك شب شام به خانه ما تشریف بیاورید.
گفت: عیبى ندارد، فردا شب مى آیم
آمد(خدمت علامه مجلسی) و گفت: آقا! فردا شب مى آید
فرمودند: من نمازم را مى خوانم و مى آیم.
علامه زودتر آمدند و نشستند، آن لات، قلدر و چاقوكش آمد، چشمش به ملا
محمد تقى افتاد، اخمهایش در هم شد كه این را براى چه دعوت كرده اى؟
نه سلامى و نه علیكى، آمد و یك گوشه نشست و تكیه داد، سكوت كرد
بعد گفت: یك سؤال
مرحوم مجلسى خیلى آرام فرمودند: بپرسید
گفت: شما آخوندها در این دنیا چه مى گویید؟
ایشان فرمودند: ما كه هیچ چیزى نمى گوییم، چون ما كه از خودمان چیزى
نمى گوییم. یا قال الله، یا قال الرسول، یا قال الصادق و...، ما از
خودمان چیزى نمى گوییم.
علامه به آن لات گفتند: شما چه مى گویید؟
گفت: ما اصل و فرع حرفمان این است كه در این دنیا صفا داشته باش.
فرمودند: من معنى صفا داشته باش را نمى فهمم
گفت: شیخ! تو عالمى، این همه درس خواندى، نمى دانى؟
فرمودند: نه، من زبان شما را كه نمى فهمم، من زبان طلبه ها را مى
فهمم، صفا داشته باش یعنى چه؟
گفت: یعنى نمك كسى را چشیدى، نمكدان را نشكن.
گفت: عجب!
بعد به آن لات گفتند: چند ساله هستى؟
گفت: به سن و سالم چكار دارى؟ گفت: شصت سال.
فرمودند: در این شصت سال تا حالا نمك خدا را خوردى؟
آن لات سرش را پایین آورد، نمك خدا؟ ما كه از رحم مادر نمك خدا را
خوردیم، نكند الان یقه ما را بگیرد و بگوید نمكدان را شكستى؟ ما كه شصت
سال است نمكدان را شكسته ایم.
بلند شد،
مرحوم مجلسى فرمودند: كجا مى روى؟
بلند بلند گریه كرد و رفت.
صاحبخانه دوید و گفت: آقا! شام
گفت: سیر شدم، چیزى نمى خواهم.
برگشت و گفت: آقا! چكارش كردى؟
علامه فرمودند: معالجه شد، آشتى كرد.
